پروانه ای بودم کوچک و نحیف؛ خوشحال و سرزنده. روزها و هفته ها گذشت . من بزرگتر شدم. روزها با دوستانم در دشت و کوه، آزاد و راحت پرواز میکردم و شب ها ، روی گلبرگ گل ها خواب بهاران را می دیدم. لحظه ها می گذشت و من نمیدانستم که روزی شکارچی بی رحمی، مرا با تورش خواهد گرفت و در شیشه ای در بسته زندانی خواهد کرد. نمیدانستم که او می خواهد مرا خشک کند و در قابی کوچک بچسباند و بفروشد. با تمام این دردها، من میدانم که پروانه ها نمی میرند. آنها خود مهر، شادی و شورند. روی بالهای رنگارنگشان، میشود شعر دوستی را خواند. می توان بال در بال آنها پرواز کرد تا انتهای باغ همیشه سبز دوستی.