مادر
به مهماني دعوت شدم . بارها پرسيدم : « اين مهماني براي چيست؟ براي کيست؟» جوابي نشنيدم . پس منتظر شدم . ساعتي گذشت . صداي داد و ناله اي را ميشنيدم . در ذهن گفتم: « اين هم شد مهماني که شروعش با ناله است؟» باز هم منتظر ماندم . حالا زمان رسيدن به جوابم بود: « به دنيا آمدم !» اولين سيماي زيبايي که ديدم ، چهره ي مادرم بود؛ مادري که ساعت ها زجر کشيده بود تا مرا به دنيا آورد. فهميدم که آن مهماني، مهماني عشق مادرم بود؛ عشقي که از زمان تولد تا مرگم همراه من است.


